حالم از این عقلانیت کج و معوج چسبیده به زندگیم به هم می خورد...
فکر می کنم دیگر وقت اشتباه کردن باشد.
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 23:55 توسط پریسا
|
فکر می کنم دیگر وقت اشتباه کردن باشد.
مانده ایم من و پنجره ای که نمی داند رو به کجا باز شود...
که چکش خود را
بر ناقوس ها و به دیگچه ها فرود آریم
بر خروس قندی بچه ها
و بر جمجمه ی پوک سیاست مداری
که لباس رسمی بر تن آراسته.
ما بسی کوشیده ایم
که از دهلیز بی روزن خویش
دریچه یی به دنیا بگشاییم.
ما آبستن امید فراوان بوده ایم
دریغا که به روزگار ما
کودکان
مرده به دنیا می آیند!
اگر دیگر پای رفتن مان نیست،
باری
قلعه بانان
این ججت با ما تمام کرده اند
که اگر می خواهیم در این سرزمین اقامت گزینینم
می باید با ابلیس قراری ببندیم...
احمد شاملو....