تبليغاتX
من، پنجره، خیابان

من، پنجره، خیابان

پیاده رویی برای پرسه زنی های ذهن من

من پیشنهادی برای شما دارم...

امسال در جشن پیروزیتان، پس از صدور قطعنامه ای شناسنامه های ما را آتش زنید....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 11:57  توسط پریسا  | 

بین هیچ و پوچ، همیشه جایی برای تو هست...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 22:26  توسط پریسا  | 

آنقدر زنده ام که فریاد زنم...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 1:2  توسط پریسا  | 

دیگر می توانم با خیالی تهی ، از توده های بی شکلی  که آرمانشان  زوال تدریجی و اگر دست داد یک جای ماست متنفر باشم... و  کابوس نفرتم را جایگزین تمام رویاهایشان  کنم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 13:16  توسط پریسا  | 

واژه...

پرخاش  واژه ها، برآمد انفجاری در من است. منی که دیگر تاب  تحمل سوژگی ناتوان و بیمار خویش را ندارد...

و سالهاست که هیچ آتش بسی در کار نیست....

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 19:3  توسط پریسا  | 

 نشسته بودم و خیره نگاه می کردم...چشمانم را با زور چوب کبریت باز نگه داشته بودم تا چیزی را از دست ندهم، غافل از اینکه باید کسی باشد تا تصویر سکون را به زیر کشد...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 6:30  توسط پریسا  | 

زباله دان های بسیاری آتش گرفته اند. برای خلاص شدن از گندیگی، باید چند متری از خانه ات دور شوی... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 2:50  توسط پریسا  | 

بیداری...

   کشیده شدن دستانت بر روی پوستم بیداری را برایم به ارمغان می آورد. دردش در من می پیچید و من به یاری آن بیدار می ماندم...ولی تو نمی توانستی بیداریم را تاب آوری و ناگه جای دستانت خالی ماند...و من آرام آرام به خواب رفتم  ولی کابوس سقوط دستانت بر تنم با من ماند...

و کابوس های من رویای زندگی ات شد...

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 11:1  توسط پریسا  | 

شهوت فریاد یک عاشقانه آرام رهایم نمی کند...

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 0:15  توسط پریسا  | 

مامانم تو حق داشتی...

پابه پای من اومدی. تو نگران  بودی...نگران برنگشتن من ...

 روزی که سهراب ومادرش یکدیگر رو گم کردند... من و تو هم همدیگر رو گم کردیم. تو نگران من  بودی حاضر نشدی تنها برگردی ....آنقدر صبر کردی تا بالاخره همدیگر رو پیدا کردیم...

یادته وقتی همدیگر رو دیدم بیش از ده بار من رو بوسیدی...گفتم مامان چرا این قدر نگران بودی؟! دیدی اتفاقی نیفتاد؟!! تو گفتی : خدا رو شکر سالمی!

و همون موقع در دلم گفتم امان از نگرانی مادرانه!

ولی... مامان تو حق داشتی...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 0:28  توسط پریسا  |